تبليغاتX
باغچه

نمی دانم ایندفعه فرق داشت یا اینکه چون واقعا کم کم دارم امیدم رو به پیدا کردن یک کار خوب از دست می دهم،این بار خبر شنیدن لغو امتیاز روزنامه سرمایه برایم یکجور دیگر بود. وقتی که یکی از دوستانم SMS داد که روزنامه سرمایه لغو امتیاز شده، خندیدم و گفتم محال است. بهش زنگ زدم و گفتم 10 دقیقه قبل با فرزانه (خبرنگار سرویس فرهنگی سرمایه) صحبت کردم؛ داشت کار می کرد و کلی با هم خندیدم اما وقتی گفت الان فکسش آمده، کمی شک کردم و زمانی که فرزانه هم خبر را تایید کرد، شوکه شدم. صدای لرزان فرزانه با اینکه تاکید داشت حالش خوب است و فقط کمی شوکه شده است حالم را بدتر کرد. به او گفتم که غصه نخور و بهرحال یک چیزی می شود ولی خودم هم می دانستم از آن حرف های مزخرف است. بااین حال هیچ واژه دیگری به ذهنم نمی آمد تا نشان دهم چقدر از شندین این خبر آنهم در این روزها که بسیاری از روزنامه های دیگر بسته شده اند، ناراحت هستم.

واقعا نمی دانم چرا ایندفعه فرق داشت شاید چون حالا من و خیلی دیگر از همکاران دیگرم بیکار هستیم و خبر اینکه باز هم به خیل جمعیت بیکار خبرنگاران اضافه شده خبر بدی است یا اینکه شاید به خاطر اینکه یکی از بهترین دوستانم در آنجا کار می کرد و بارها خودم به آنها مطلب داده بودم. دقیقا دیروز یعنی یک روز قبل از بسته شدن روزنامه به آنجا رفته بودم تا حق التحریر آخرین مطلبم را بگیرم و منتظر ماندم تا فرزانه از جلسه شورای تیتر برگردد. راستش کلی هم از اینترنت استفاده کردم. 6 ماه بود که بیکار بودم و فضای روزنامه من را بار دیگر یاد فضای تحریریه ها انداخت. همانجا آروز کردم ای کاش یک بار دیگر تمام بچه های خبرگزاری میراث فرهنگی دورهم جمع شویم و کار کنیم اما نمی دانستم نه تنها این آروزیم برآورده نمی شود بلکه فردایش شاهد بسته شدن این روزنامه خواهم بود. نمی دانم واقعا 10 سال دیگر که به این اتفاقات فکر می کنیم، به این خاطرات می خندیم یا اینکه وضعیت آنقدر بدتر می شود که همین خاطرات هم برایمان حسرت شده است. بهرحال فرزانه عزیزم ما را هم در غم خودت شریک بدان.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:26  توسط سحرآزاد  | 

چند وقت پیش یک برنامه می دیدم که خیلی بامزه بود. پسری درباره ازدواج صحبت می کرد و می گفت، ازدواج یک قرارداد تجاری میان زن و مرد است. او می گفت اگر زنانی هستند که تمایلات فمنیستی دارند یا لااقل ادعا می کنند زنان و مردان با هم برابر هستند نباید از مردی که با او ازدواج می کنند، توقع داشته باشند، تمام امکانات زندگی را فراهم کند بلکه زندگی در چنین عقیده ای توسط هر دو نفر ساخته می شود و زن نباید انتظار داشته باشد که مرد خانه، ماشین و زندگی حتما مرفهی داشته باشد.

به گفته او اگر زنی دلش می خواهد با مردی ازدواج کند که خانه، ماشین و دیگر وسایل مربوط به زندگی را از قبل از ازدواج داشته باشد باید با مردی ازدواج کند که چند سال از خودش بزرگ تر باشد چون پسری که همسن خود همان دختر باشد شرایط ساخت یک زندگی کامل را ندارد. او استدلال می کرد حالا که مردی می خواهد با یک زندگی کامل دختری را به هسمری بگیرد، پس حق دارد دختری جوان، زیبا، خوش هیکل و به اصطلاح خودش «هلو» بگیرد چون جوانی اش را برای بدست آوردن پول، ماشین و خانه گذشته است و از سوی دیگر آن دختر هم در جوانی اش از پول آن مرد استفاده می کند بدون آنکه خودش زحمتی کشیده باشد. او می گفت در این شرایط دختر دیگر نمی تواند ادعای برابری و آزادی داشته باشد.

 منهم تا حدی این عقاید را قبول دارم اما یک جای سوال برایم باقی می ماند. اگر من به عنوان یک دختر جوان با پسری ازدواج کنم که از خودم چندین سال بزرگ تر باشد چون جوانی اش را برای بدست آوردن پول گذاشته یا با پسری که خانواده ای پولدار دارد، ازدواح کنم، زحمتی برای یک زندگی برابر نکشیده ام چون از قبل خانه، ماشین و پول فراهم بوده اما حالا اگر من به عنوان دختری آرمان خواه بخواهم در یک شرایط برابر با یک پسر ازدواج کنم که سرکار می روم، درآمدم را در کانون خانواده صرف می کنم و شوهرم با کمک من خانه، ماشین و..فراهم می کند، می توانم ادعای برابری و ازادی داشته باشم.

با اینهمه به نظر من بازهم این زندگی برابر نیست. بااینکه از نظر مالی برابر خواهیم بود و حتی می توانم آزادی های فردی ام را تاحدی داشته باشم مسئله بزرگ اینجا است که اساسا در این زندگی برابر، چرا من باید بچه دار شوم و خوب، حالا اگر مردها نمی توانند بچه دار شوند، چرا نام خوانوادگی شوهرم باید روی بچه ای باشد که من به تنهایی بدنیا آورده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همیشه این مسئله برایم مهم بود. زمانی بود که زنان هویت خود را از مردان می گرفتند و زن وظیفه خانه داری و مردان وظیفه پول درآوردن را داشتند اما اگر قرار باشد من زندگی برابری با شوهرم داشته باشم و در مسائل مادی و روحی همراه و پا به پای او قدم بردارم، چرا نام خانودادگی مرد روی بچه ام باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بنظرم من حتی در نوع دوم و شیوه جدید ازدواج هم برابری کامل وجود ندارد. اصولا با این نظر موافقم که انسان ها با هم برابر نیستند و با این نظر بیشتر موافقم که مردان و زنان با هم برابر نیستند چون زنان می توانند کارهایی انجام دهند که مردان به هیچ وجه نمی توانند. پس درود به دخترانی که هم از پسر مقابل انتظار دارند زندگی کاملی را فراهم کند هم به دنبال آزادی و برابری خود در زندگی زناشویی هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 20:42  توسط سحرآزاد  | 

يك اي‌ميل برايم امده بود كه به نظم خيلي جالب بود:

در15  سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند.

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن او است.

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي‌توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي‌كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه مي‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود.

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.

در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:59  توسط سحرآزاد  | 

در دانشگاه به همه كساني كه رشته خبرنگاري يا ارتباطات را مي‌گذرانند، ياد مي‌دهند كه به عنوان چشم و گوش جامعه عمل مي‌كنند و بايد ارتباط ميان مردم و مسئولان را تسهيل كنند و...اما من نمي‌دانم اگر خود همين خبرنگران دچار مشكل شدند چه كسي از انها دفاع مي‌كند؟

راستش خيلي ناراحت كننده است كه وقتي خود اين قشر حقوق نمي‌گيرند ولي نمي‌توانند از خودشان دفاع كنند و مجبورند كار كنند. حتي گاهي وقتي به مديران نشريات هم تذكر مي‌دهند كه دادن حقوق به تاخير افتاده است، آنها بهراحتي مي‌گويند وضعيت همه رسانه ها اينطظور است. اكر نميتوانيد با اين وضعيت كار كنيد، برويد!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:2  توسط سحرآزاد  | 

یک جایی خواندم این جمله از نیچه است. حالا درست یا غلطش را نمی­دانم اما از مفهومش خوشم آمد:«آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته­ای، از این آشفته­ام که دیگر نمی­توانم تو را باور کنم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط سحرآزاد  | 

پيش دوستانم نشسته بودم كه  صحبت از  پسرها شد و يكي از آنها كه به تازگي رابطه با يك پسر را تمام كرده بود داشت از رفتار آن پسر گله مي‌كرد و اينكه در طول دوستي زحمت‌هاي زيادي كشيده اما طرف مقابل حالا بدون توجه به تمام محبت‌ها و..نسبت به او بي‌توجه شده و اصلا برايش اهميتي ندارد كه رابطه‌اش به اتمام برسد و..يكي از ديگر دوستانم مثل هميشه و براي ابراز همدردي گفت:"بي‌خيال بابا، همه‌شان مثل هم مي‌مانند."

شايد نبايد تعجب مي‌كردم چون هربار كه صحبت از پسرها مي‌شد، دختر مذكور مي‌گفت تمام پسرها مانند هم هستند ولي نكته جالب اين بود كه هميشه هم بدنبال داشتن رابطه‌اي با يك پسر بود و گاهي كه دوست پسري نداشت، غصه مي‌خورد يا وقتي م كه با يك پسر دوست مي‌َد آنقدر به او توجه مي‌كرد يا نگران اوضاع و احوال و تلفن زدن به او بود كه اگر او را نمي‌شناختي با خودت فكر مي‌كردي او بزرگ‌ترين مدافع دفاع از حقوق مردان است.

البته راستش را بگويم از اين دخترها كم نيستند. نمي‌دانم چراۀ خوب اگر همه پسرها بد، خيانتكار، دروغگو و...هستند دختراني كه چنين عقيده‌اي دارند اصلا نبايد با يك پسر دوست شوند يا اگر يك بار چنين تجربه‌اي دارند پس چون همه مانند هم مي‌مانند نبايد يا پسر ديگري دوست مي‌شدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:52  توسط سحرآزاد  | 

راستش سالهای دورتر یعنی زمانیکه 13 یا 14 ساله بودم، نسبت به مسائل زنان خیلی متعصب بودم تاآنجاکه از تمام مردها حتی پدر و برادرم به عنوان یک مرد بدم می­آمد. آن موقع خیلی دوست داشتم خودم را یک فمنیسم بدانم. نمی­دانم یک فمنیست بودم یا نه اما حدالقل با نظرات و کتابهایی که می­خواندم تا حدی نیمچه فمنیست به حساب می­آمدم. آنچه من را واداشت تا در مورد این زمان صحبت کنم، نظر دوستم «آمنه» در دو پست قبلی بود که گفته بود:«می­بینم که در فقره دوستان همگی مدافع حقوق زنان و حساس به این مسایل شدند. خوشحالیم فراوان.»

این حرف تاحدی خنده من را بدنبال داشت و راستش تاحدی تعجب کردم. من فکر نمی­کنم، زن بودن در این مملکت به این مربوط باشد که صرفا در سایت زنان یا گروه­های آنها عضو باشی. زن بودن یعنی اینکه با تمام مشکلاتی که جامعه برای تو درست می­کند، بجنگی و خودت را اثبات کنی. نه من بلکه روزانه همه ما، زنان ایران داریم این کار را می­کنیم. فارغ از اینکه در سایت­های زنان بنویسیم یا عضو رسمی این گروه­ها باشیم. اما نمی­دانم برداست آمنه از اینکه من یا دوستان دیگرم تصمیم گرفتیم، اظهار نظر یک فرد را در مورد زنان در وبلاگمان بنویسیم از کجا نشات گرفته اما باید بگویم من دیگر دوست ندارم یک فمنیست نامیده شوم.

من برای تلاش­های زنانی که به صورت مستقیم در این زمینه فعالیت می­کنند، ارزش قائلم اما راستش زمانی تصمیم گرفتم یک فمنیست نباشم که با بسیاری از حرفهای صرفا تئوری آنها مواجه شدم.

اولین کسی که من را با جریانات زنان آشنا کرد، مادرم بود. از زمان کودکی به من می­گفت که یک زن باید همیشه خوب درس بخواند، دانشگاه برود، کار کند و روی پایش بایستد. هرچند که باید بگویم پدرم هم در این زمینه به من کمک زیادی کرد. او بود که نمی­گذاشت من کارهای خانه را انجام دهد و تمام مدت امتحانها شرایطی فراهم می­کرد که بتوانم به راحتی درس بخوانم. با تمام اینها بعد از مدتی احساس کردم از تمام مردها بدم می­آید. اولین­بار با مجله «فرهنگ توسعه» بود که با مقاله­های شیرین عبادی، شهلا لاهیجی، نوشین احمدی خراسانی و مهرانگیزکار آشنا شدم. فکر کنم آن موقع سال دوم راهنمایی بودم و این مجله به عنوان حمایت از زنان یکی از شماره­های خود را تماما به مسائل زنان اختصاص داده بود و به همین دلیل تمام نویسندگان و تهیه کنندگان مطالب نیز زنان بودند. وقتی نظر آنها را خواندم، مدتها گریه کردم و به خودم لعنت فرستادم که چرا باید در چنین مملکت عقب افتاده­ای به دنبا بیایم که زنها اینقدر زجر می­کشند. با تمام اینها هیچوقت حتی تا الان از اینکه زن بودم احساس بدی نداشتم. هیچوقت آروز نداشتم یک مرد باشم اما دلیل آن را در اینکه از نظریات فمنیسم اطلاع پیدا کرده بودم، نمی­دانم. مهم ترین و اصلی­ترین دلیل آن مادرم بود. مادرم بود که از کودکی به من می­گفت باید از اینکه یک زن هستی افتخار کنی و مانند یک زن رفتار کنی. قدرت داشته باشی و زیر حرف زور نروی.

بهرحال این زمان گذشت و من به دبیرستان آمدم. زمانیکه تحول زیادی در زندگی من گذاشت و  سیاری از موقعیت­های امروزم را ممنون این دوران هستم. با تغییر رشته از ریاضی به انسانی کم کم با ادبیات و جامعه شناسی آشنا شدم و رفته­رفته نمرات 20 که در تمام امتحانهای علوم اجتماعی داشتم من را بر آن داشت که کتابهای بیشتری در این زمینه بخوانم. از طرف دیگر خواندن شعرهای شاملو و فروغ رفتار عصبی و سرد من را بهتر کرد و به من یاد داد که تمام مشکلات زنان تقصیر مردان نیست. مردان قدرت دارند و از آن استفاده می­کنند. پس ما زنها هم باید به این قدرت دست پیدا کنیم. رفته رفته رابطه بهتری با پدر و برادرم برقرار کردم و با ورود به دانشگاه رفتار من نیز ترم­تر شد. دیگر وقت کمتری برای خواندن مجلات زنان داشتم و سعی می­کردم، با نظریات جامعه شناسی بیشتر آشنا شوم. تحقیقهایی را که در دانشگاه انجام می­دادم به موضوع زنان اختصاص دادم. یعنی تاآنجه که می­توانیسم چون بعضی از آنها هیچ ربطی به مقوله مستقل زنان نداشتند.

این روند ادامه داشت تااینکه مرسله، یکی از دوستانم من را به یک کلاس فلسفه نیمه خصوصی برد. در آنجا یکی از کتابهای نیچه را می­خواندیم و در مورد آن بحث می­کردیم. راستش باید اعتراف کنم، بسیاری از چیزهایی را که آنجا آموختم، در خیلی از کتابهای مربوط به زنان یاد نگرفته بودم. از اینکه رفتار زنانه چیست و من تا چه حد رفتار زنانه دارم. اینکه چرا خیلی از دختران جامعه ما رفتارشان اگر مردانه نیست زنانه هم نیست و سردرگم هستند. اوایل از اینکه این حرفها را بشنوم ناراحت می­شدم ولی خوب تمام حرفها منطقی بود. وقتی به درون جامعه می­آمدم و دخترانی را می­دیدم که آدامسهای گنده در دهانشان را به این طرف و آنطرف می­انداختند یا از اینکه دامن بپوشند و.. خجالت می­کشند، ناراحت می­شدم.

بازهم این سالها گذشت تا امروز که من دختری 26 ساله هستم. نگرش من نسبت به زنان با آن سالها بسیار تفاوت پیدا کرده است. دیگر مرتب مجله زنان نمی­خرم و مرتب به سایت­های زنان نگاه نمی­کنم چون بسیاری از چیزهایی را که به عنوان ک زن آزاد قبول دارم از یک مرد یاد گرفته­ام. از معلم فلسفه­ام.

 اینکه تابوی دختره باکره را بشکنم و خودم را مقید به بسیاری از تابوهای دیگر نکنم. اینکه هراسی نداشته باشم که بگویم با یک پسر دوست هستم و تمام مدت مخفی­کاری کنم که همکاران، دوستان و .. نفهمند . از اینکه اگر با یک پسر دوست شدم از داشتن رابطه جنسی با او بیم نداشته باشم که خدایی نکرده من را قال بگذارد یا شوهر گیرم نیاید. از اینکه با مردان تفاوت داشته باشم و زنانه رفتار کنم نه اینکه عشوه بیایم یا حرکاتت لوس داشته باشم اما از اینکه به عنوان یک زن شناخته شوم. از اینکه از داشتن عادت ماهانه یا حامله شدن به عنوان خصوصیت مختص زنان خجالت نکشم.از انیکه باید با یک پسر  دوست بود و بعد شعار داد که من آزادی خودم را دارم نه اینکه از دور گورد فریاد زد که زنان باید آزاد باشند اما وقتی عاشق یک مرد شدم تمام این شعارها را زیرپا بگذارم و تا حد مرگ پیش بروم و در نهایت اینکه مردان بد نیستند و باید همراه آنها به آزادی رسید. متاسفانه اینها نکاتی بودند که سایتهای زنان من را به صورت عملی با آنها آشنا نکردند چرا در حرف و تئوری مطالب زیادی خواندم اما به من یاد ندادند که چگونه در تمام شرایط باید شخصیت مستقل خودم را حفظ کنم. نکته در همینجا است. پس نمی­خواهم یک فمنیست باشم، من یک زنم و تنها یا تکیه به همین ویژگی به دنیال آزادی های فردی و اجتماعی خودم می­گردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:33  توسط سحرآزاد  | 

 

اين خبر را در سايت نوروز خواندم:

سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران که در برنامه بحث روز رادیو تهران شرکت بود، گفت: با توجه اینکه زنان هشتاد درصد متقاضیان طلاق را تشکیل می‌دهند، اگر حق طلاق رابه آنها بدهیم، همه مردها مجرد خواهند ماند!«فریدون امیرآبادی» علت اصلی همه اختلافات خانوادگی را «توقعات نابجای زن» دانست و ده سال اول زندگی را دوران شناخت طرفین از یکدیگر خواند.

وی تاكيد كرد: زنان امروز حتی توانایی پختن یک تخم مرغ را هم ندارند و اگر حق طلاق را به آنها بدهیم هیچ مردی روز خوش نخواهد دید.

سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران صدور حکم طلاق به خاطر اعتیاد مرد را «یک اصل منسوخ شده» دانست و گفت: در کشور چهار میلیون معتاد داریم در صورتی که بسیاری از اعتیادها به زندگی لطمه نمی‌زند بلکه اعتیاد باید مخل زندگی باشد، بهتر است زنان با این مسئله کنار بیایند تا مردها هم بتوانند با خیال راحت اعتیاد خود را ترک کنند.

لينك خبر

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:58  توسط سحرآزاد  | 

«اگر از اول جلوشان را می­گرفتند، اینطوری نمی­شد که هر موقع دلشان بخواهد در خیابان باشند. چه معنی دارد زن تا دیروقت بیرون باشد. تقصیر پدر و مادرها است که آنها را کنترل نمی­کنند و می­گذارند تا هر موقع شب که باشد در خیابان­ها بپلکند.»

نگاهی به زن بغلدستی­ام انداختم و گفتم:«این چی میگه؟ به این چه ربطی داره که زنها تا چه ساعتی در خیابان باشند؟»

زن بغلدستی اما خندید و شانه­اش را بالا انداخت که بی­خیال بابا. وقتی بی­خیالی او را دیدم، بیشتر عصبانی شدم و دوباره حرف­های مرد را گوش کردم که با صدای بلند و درحالیکه ما سه زن در تاکسی نشسته بودیم به راننده گفت:«تقصیر بزرگ­ترها و جامعه است که چنین فضایی را بوجود آورده­اند تا زنها این موقع شب بیرون باشند.»

به ساعتم نگاه کردم و دیدم 45 دقیقه به مهلت این مرد برای بیرون بودن از خانه باقی مانده است که یکدفعه گفتم:«به شما چه ربطی دارد که زنها تا چه زمانی بیرون باشند؟ شما چه کاره­اید که به خودت اجازه میدی برای زنها تعیین تکلیف کنی؟ ما تا هروقت دلمان بخواهد، بیرون می­مانیم.»

مرد:«خانم، من اصلا با شما نبودم. به شما چه مربوط که من چه می­گفتم؟»

من:«من یک زنم و تا زمانیکه اینجا هستم، اجازه نمیدم هر چیزی دلت خواست درباره زنها بگویی. شما اجازه نداری در مورد زنها حرف بزنی چون کارهای آنها به تو مربوط نیست.»

مرد:«من دلم می­خواد نظرم را بدم و داشتم با آقای راننده صحبت می­کردم. خواهش می­کنم شما هم دخالت نکن.»

من درحالیکه تاسف می­خوردم آن دو زن دیگر ساکت نشسته­اند و انگار نه انگار که این مسئله به آنها ربطی ندارد، گفتم:«من یک زنم پس مسئله کاملا به منهم مربوط می شود. در ضمن اینجا یک محل عمومی است و وقتی بلند صحبت می­کنی، حق نداری بگویی که به دیگران ربطی ندارد. تو حق نداری درباره زنها حرف بیشتری بزنی. اصلا هم به تو ربطی ندارد و اگر هم می­خوای نظر بدی فقط می­تونی تا حدی نظر بدی که در حیطه شخصی خودت باشد نه اینکه به قوانین زنها مربوط باشه.»

مرد:«مملکت خودمه. دوست دارم نظر بدم.»

آقای راننده:«خانم، آقا. خواهش می-کنم. مسئله­ای نشده که یم صلوات بفرستید، ماجرا را تمام کنید.»

من:«این اقا شروع کرد. باید بفهمد وقتی سه خانم در اینجا حضور دارند و یک مکان عمومی است حق ندارد، تعیین تکلیف کند. ما خودمان تکلیف زندگیمان را می­دانیم و هروقت دلمان خواست به خانه برمی­گردیم.»

مرد:«مملکت خودمه. نظر هم میدهم.»

من:«خوش به سعادتت که مملکت مال خودت است اما حق نداری در محدوده شخصی زنها نظر بدهی.»

راننده:«صلوات بفرستید.»

مرد:«من فقط به خاطر شما کوتاه می­آیم وگرنه اصلا به این خانم مربوط نیست که من چه می­گفتم.»

من:«ساکت باش. حق نداری در مورد زنها قانون صادر کنی.»

مرد خواست حرفی بز ند که بازهم گفتم:«ساکت.»

باز خواست حرف بزند و گفتم:«ساکت.»

تا اینکه دو زن بغلدستی­ام پیاده شدند. یکی از آنها وقتی پیاده شد، گفت:«تو کار خودت را بکن. بگذار هرچی دلش خواست بگوید.»

سوار شدم. مرد ساکت شده بود اما من داشتم منفجر می­شدم. به این فکر کردم که یعنی چه؟ من ساکت باشم و بگذارم مرد، هرچه دلش خواست در مورد جنسیت من بگوید بدون اینکه به او مربوط باشد اما منئ کار خودم را بکنم؟ چگونه؟ حتما همینطور که الان هست. همه چیز در خفا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:17  توسط سحرآزاد  | 

دو سالی بود، فکر می­کردم اگر یک مرخصی طولانی داشته باشم، روزها تا هر وفت دلم بخواهد می­خوابم و دیگر عقده دیر بلندشدن از خواب را ندارم. اما انگار هرچی می­خوابی بیشتر خوابت می­گیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:34  توسط سحرآزاد  |